|
حالم به هم میخوره از این نصیحتا چی میگین اصلن هیچی نمیدونیدالکی چرت میگید خودم آخر تشخیصم بگذریم چقدر درسته که میگه مرا عجز و تورا بیداد دادند به هر کس هر چه باید داد دادند گران کردند گوش گل پس انگه به بلبل رخصت فریاد دادند حتی بد بودنم بلد نیست کسی که یه عمری خوب بوده چه تحویلی گرفتم خودمو دلیل آپ کردنم دوستای نازیه که دارم اومدم که به همشون بگم زندم خوبم البته شاید تازه در رابطه با سیگارم بگم که با سیگار زندم ورگرنه ...
می خوام که نباشم می خوام که دیده نشم می خوام که بودن و نبودنم یکی شه مبارکم باشه خونه مجردی خونه تنهایی خونه خودم مبارکم باشه دوران سیاه تر از سیاهم مبارکم باشه کشف رنگی بالاتر سیاهی مبارکم باشه پیدا کردن رنگ بی رنگی بی هیچی بی .. مبارکم باشه جمعه این هفته که برای بار دوم خونه میگیرم مبارکم باشه چیزای بد مبارکم باشه بدیها کثیفیها مبارکم باشه کج رفتن های کج کجی مبارکم باشه ترک مثبت جهد با مثبت بعد از تکرار مثبت مبارکم باشه کثافت شدنم مبارکم باشه کم آوردنم مبارکم باشه خم شدنم مبارکم باشه خورد شدن و از اون مبارکتر دیدن خورد شدنم مبارکم باشه رقابت با یه رقیب پلید تو پلیدی مبارکم باشه اووووووووووووووووووووووووووووووووووه اوووووووووووووووووووووووووووووووووه اووووووووووووووووووووووووووووووووووه هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یووووووووووووووووووووووووووو مبارکه یادم نره بگم که نیستم یه مدت کجام ؟ اغما؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟؟!!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
میگه چرا ابهام چرا که نه ؟ دیروز تولد دختر عمم بود امروز سالگرد وفات خواهرم دیروز جشن گرفتند امروز عزاداری دیروز خوشحال بودند امروز ناراحت دیروز کیک دادند امروز خرما و حلوا همشون خرن دیروز باید ناراحت می بودن امروز باید خوشحال باشن اما..... اومدن ناراحت کنندس رفتن شادی آور اومدن زجر رفتن نعمت اما همه بر عکسن نمیدونم مال اینجاست اگر من درست میگم میشه همه اشتباه کنند ؟ شایدم ... شاید دیگه تیمارستان جای بهتری باشه برای من شاید دیگه رفتن و نموندن بهتر باشه شاید بهتر باشه برم و نباشم تا اون روزی که نمیدونم کی میاد که دیگه اصلن نباشم نمیدونم ... دارم چنگ میزنم چنگ میزنم به همه اون چیزایی که یه روزایی دوسشون داشتم چنگ میزنم به هر چیزی ممکنه بتونه منو جذب کنه چنگ میزنم به همه چیز میترسم .... میترسم مثل همیشه درست باشه ذهنم خیالم تصورم احساسم نمیدونم اسمش چیه فقط میدونم هست هست وداره میگه کم میارم کم میارم کم میارم خوب بسه دیگه بسه دیگه بسه نمیخوام زودتر از حادث شدن حادثه حدس بزنم نمیخوام بدونم که کم میارم میخوام مثل بقیه باشم مثل همه آدما چه مجازاتیه که بدونی همه چیو قبل از اینکه اتفاق بیافته چقدر خودمو بزنم به اون راه کی گفته من از پسش بر میام مگه من ایوبم که صبر کنم مگه من نوحم که نمیمیرم
نمیدونم که میدونم یا نمیدونم میدونم نمیدونم که میدونم یا نمیدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونممیدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونممیدونم میدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونممیدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونممیدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونممیدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونممیدونممیدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونممیدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم میدونم نمیدونم که نمیدونم یا میدونم ذهن منم اینجوریه اگر دقت کنی هنوزم یه نظمی داره یه منطقی داره یه حرفی داره واسه گفتن فقط دیگه ساده نیست ساده نیست فهمیدن حرفاش البته هیچ وقت ساده نبوده اما العان برای خودمم مشکله فهمیدنش یعنی بعضی وقتا گم میشم وسط دانسته ها و نادانسته ها وسط خواسته ها و ناخواسته ها وسط اون اون چیزایی دوسشون داشتم و نداشتم یه دوستی میگفت آدم باید تو حال زندگی کنه نه تو گذشته و آینده اما با گذشته هاش زندگی کنه برای آینده البته این حرفا از اون بعید بود گمونم جایی خونده بود اما به حال چیزی یه نقیضه برای این جمله به ظاهر قشنگ حکیمانه اینه که اگر مثل العان من گم شدی وسط درست و غلط درستی که میدونی درسته و غلطی که میدونی غلطه درستی که درست بودنش پایه یه غلطه باعث یه غلطه منجر به یه غلطه و غلطی که ضامن درسته مبناشه اصلشه ریششه اونوقته که یادت میره اصلن زندگی کنی چه برسه به اینکه با چی زندگی کنی در چی زنگی کنی یا برای چی زندگی کنی اونوقته که مسخره میشه عالم و آدم مسخره میشه کل اون چیزایی که ... یک کلام مسخره میشه ماهیت اون چیزی که به خاطرش خالق تبارک الله احسن الخالقین گفت یعنی ذاتش مسخره میشه ها بنیادش اصل و ریشش اونوقته که یادت میافته میگن اصلش خودشه ریشش خودشه ذاتش خودشه یادت میافته که میگن از روح خودش .... اینجاست که ترجیح میدی خفه شی هیچی نگی لال شی گفتا خموش حافظ که این غصه هم سر آید
وای چه مزه داد مدتها بود از فرط تنبلی و بی حوصلگی به گشاد ترین سبک فقط نسکافه میخوردم امروز که بعد از نهار سیگار کشیدم نمیدونم نهار سنگین بود یا چی که یه سر درد وحشتناک گرفتم منم که از سر دردام متنفرم حاظرم 3 شبانه روز چیزی نخورم و تو تمتم این مدت 5 تا آدم قلدر کتکم بزن اما 10دقیقه سر درد نگیرم خلاصه ابو گذاشتم جوش بیاد چایی دم کنم یاد قهوه ترکی افتادم که بیش از یک سال پیش خریدم اما دمق بودنم تو یک سال باعث شده بود مونده باشه . به حر حال به یاد اون روزایی که عشق و علاقهای به زندگی داشتیم بی خیال چایی شدم و به قهوه ارتقاش دادم . چه حالی داد . تا حالا این همه از خرید قهوه نگذشته بود نمیدونستم خراب شده یا نه یا اصلن قهوه خراب هم میشه یا نه . به هر حال خوردمش خیلی حال داد . ضمن درمان سر دردم منو یاد سالهای 79-80-81 انداخت . اون سالها سوم و پیش دانشگاهی بودم با دکی خیلی عیاق بودم البت هنوز این دوتا سوسول بی ظرفیت به قول بابام دیزی سناری داخل آدم نشده بودن . من دائم خونه دکی اینا بودم خونشون تجریش بود و فقط برای اینکه تادیر وقت با من ریاضی کار میکرد میرفتم خونشون . همیشه بعد از شام باهم میرفتیم پیاده روی اینقدر راه میفتیم که هلاک میشدیم حسابشو بکن اینقدر من پیاده برده بود اونم به حالت دویدن که چند سال بعد یه بار اعصابم داغون بود تهران نبودم دیر رسیدم ساعت 1 رسیدم افسریه حوصله هیچ کسو نداشتم تازه یه خبرایی رو بهم داده بودن سه را پیاده شدم دلم نمیخواست هیچ کس تنهایمو بهم بزنه نمیدونم چرا اینقدر خلوت بود اما به هر حال من که راضی بودم . یادم میاد شب نیمه شعبان بود و تنها آدمهایی که وقتی پیاده شدم از ماشین دیدمشون 4 تا راننده تاکسی بودن که به امید یه دربستی اون موقع شب کنار بزرگراه ایستاده بودن . سکوت جذابی بود که گهگاه با قهقهه یکی از راننده ها اونم در فاصله دور شکسته میشد . همون جایی که پیاده شدم ایستادم و کیفم رو زمین گذاشتم ومات محیط اطرافم بودم . تا حالا ایجارو اینقدر خلوت ندیده بودم همیشه صدای حرکت تریلی و کامیون هایی که باسرعت رد میشدن و بوق ممتد گهگاه یه سواری و عجله همیشگی من اجازه نداده بود اینجوری بیخیال بایستم و به اطافم نگاه کنم . یه تایتن در آوردم زیر نور روشنای بزرگراه که فاصلش با من کم هم نبود روشنش کردم اینقدر دودش زیاد بود که از فاصله 1 کیلومتری زیر اون نور ملایم دیدیه میشد . تازه متوجه شدم دقایقیست که صدای خنده و حرف زدن راننده ها نمیاد . بدون اینکه بر گردم یه کام سنگین از تایتن گرفتم و با نفسی که به خاطر هدر ندادن دود تایتن حبس کرده بودم به سمت تاکسیها برگشتم . مات و مبهوت منو نگاه میکردن از اون فاصله دور انسان شناسی من هم جواب نمیداد نمیتونستم مثل همیشه فکر بخونم . معلوم نبود ترسیدن یا به این فکر میکنن که یه دربستی چرب و چیلی گیرشون اومده . تازه فهمیدم جریان چیه منم اگر جای اونا بودم میترسیدم منم اگر ساعت 1:30 نصفه شب میدیدم یه آدم با 187 سانت قد چهار شونه و هیکلی با یه کت شلوار نوک مدادی راه راه و یه کیف سامسونت قهوهای تیرهچ از یه جی ال ایکس مشکی شیشه دودی پیاده بشه یه سیگار برگ به نام تایتن کلفت تر ودرازتر از یه ماژیک وایت بورد در بیاره آتیش کنه که دودش تا 5 متر بالای سرش قابل تعقیب کردن باشه میترسیدم . یه ذرشم خالی بستم آخه اصلا یادم نیست سوار چه ماشینی بودم یا چه لباسی تنم بود فقط تیپ معمولمو گفتم . کیفم رو برداشتم به سمت پل حرکت کردم . به راننده ها که نزدیک شدم قیافه بچه مثبتم ترسشونو ریخت یکیشون با خوشحالی تمام پرید جلو گفت : دربست آقا ؟ دربست میری ؟ کجا ؟ از بالای عینک نگاش کردم و گفتم جایی نمیرم یعنی جای مشخصی نمیرم . انگار آب سرد ریختن رو سرش وا رفت .برگشت سراغ ماشینش . یکی دیگشون که از اولم بی حال بود حتی تعجب کردنشم بی حالی بود صداشو صاف کرد و گفت داش آتیش داری منم یه کام دیگه از سیگارم گرفتم و با بی حالی فندک دو کوره ای رو دادم بهش . این کاره بود یه نگاه به فندک کرد و سرش رو صاف گرفت طوری که سیگار افقی شد . روشن کرد سیگارشو که اگر اشتباه نکرده باشم بهمن بود . تشکر کرد و منم حرکت کردم . اصلن قصد خونه رفتن نداشتم . تصمیم گرفتم برم کوه از همه جا بهترم توچال بود برای اون حال روز من . اونم چی راه رو بیخیال بشم تو تاریکی از بیراهه برم بالا . فقط یه مشکل بزرگ داشتم . اونم کیف سامسونت بود که وبال گردنم بود . کلافه تو ذهنم دنبال یه راهی میگشتم که از شر کیف برای یه نصفه روز راهت شم . که یاد دانیال افتادم . دانیال کارگر آیس پک دربند بود . بچه خوبی بود شبا هم همونجا میخوابید . خیالم راحت شد . فقط مونده بود برسونم خودمو دربند . یه فکر خرکی که فقط تو چنین حالی به سر آدم میزنه زد به سرم . پیاده آره خوب مگه چیه . قبلا هم خیلی پیاده رفته بودم . حالا این یهذزه بیشتر بود . خوب یه یکم بیشتر از یه ذره . واقعیتش اینه که اون موقع اصلا به این چیزا فکر نمیکردم . یعنی اصلا فکر نمیکردم . اگر فکر میکردم تصمیم نمیگرفتم از سه راه افسریه تا دربند پیاده برم . اگر فکر میکردم شریعتی رو انتخاب نمیکردم امام علی خیلی بهتر بود . بالاخره رفتم میدون سپاه و بعدشم شریعتی . تا قبل از اینکه به شریعتی برسم خیابونا شلوغ بودشب عید بود مردم همشون تو خیابونا بودن تفریح میکردن بعضیا نمیدونم از مسجد میومدن از کجا میومدن که همشون ازاون مذهبی ها بودن . البته نه اینکه خودم نیستم ولی به هر حال اون موقع من نه مسجد بودم نه حسینیه نه چیزی شبیه اینا حوصله این چیزارو هم نداشتم . فقط مثل نسیم از بین ادمهایی که شاد بودن و بی خیال در حال خوش گذرونی بودن رد میشدم و سیگار میکشیدم . تایتنم تموم شده بود . ماربارو میکشیدم پشت سر هم بی وقفه دیگه نیازی به فندک نبود سیگار قبلی کار فندک رو سریعتر انجام میداد . وقتی رسیدم شریعتی دیگه خبری از اون شور و هیاهو نبود . هیچ کس نبود . همه خواب بودن البته هیچ کس هیچ کس که نه فضا دوباره مثل سه را شده بوند . هر چند دقیقه یه بار یه کارگر شهرداری دیده میشد .گاهی هم کارگرای تاسیسیات مترو . تنها موضوع جالب این بود که اون موقع شب یه ماشین گهگاه تو نزدیکی من کنار یکی از این تاسیسات مترو می ایستاد و یه زن از ماشین میومد پایین و چند دقیقه ای با این کارگرا و مهندسا صحبت میکرد و میرفت . شیب شریعتی وحشتناک بود . نفس نفس میزدم و سیگار میکشیدم و بالا میرفتم . قبل از اینکه برسم تهرانم گوشیم offline بود یکسره تو تمام مسیر هندز فری تو گوشم بود این آهنگ brother گوش میدادم . وقتی انتهای شریعتی بودم دیدم نانوایی ها باز کردن و مردم هم ایستادن تو صف . نیگا کردم به ساعتم دیدم ساعت پنجه . با هر جون کندنی بود رسوندم خودمو به میدون قدس . اینقدر راهی که طی کرده بودم زیاد بود که نفهمیدم کی رسیدم تجریش و کی رسیدم به دربند . دربند که رسیدم از دور دانیال رو دیدم که داره شیشه تمیز میکنه . این چند قدمو نمیتونستم برم . دانیال منو دید از دور گفت سلا دکتر . خوب مرض و دکتر خوب درد و دکتر . از حرف زدنم فهمید نمیتونم راه بیام اومد همینکه کنارم رسید کیفم رو گرفت گفت بریم یه نس بدم حالت جا بیاد من آیس پک نسکافه میخورم بهشم میگم نس . داستان داره اولین باری که دانیالو دیدیم آشنایمونم سر همین نس گفتن من بود . رفتیم تو گفتم دانیال آیس پک نه گفت چی پس گفتم قهوه گفت قهوشم داریم خوب گفتم نه گفت خود قهوه با سر گفتم آره با خوشحالی بالا پایین پرید گفت خیلی وقته با کسی قهوه نخورده آخه معتقده قهوه رو باید دست جمعی خورد . خلاصه اینکه قهوه اون روز اینقدر حال داد که همیشه یادم میمونه . یعنی اینقدر حال داد که من کله خر نیم ساعت بعد از رسیدن به دانیال با فلاکس چای کوچیکم که تقریبا همیشه باهامه اما اینبار پر قهوه حرکت کردم به سمت بالا .
خورد خورد خورد چرا بعضیا هیچ توجهی به حرف زدنشون ندارن چرا اصلن فکر نمیکنن و حرف میزنن هر کسی منو این روزا ببینه میفهمه که داغونم میفهمه که اعصاب ندارم میفهمه که حوصله ندارم میفهمه که در یک کلمه شیت شیتم یه ضرب المثل قدیمی هست که از مادر بزرگ بابام به یادگار مونده میگه : خود گوزه وخود خنده خود مرد هنرمنده خودشون فکر میکنن که البته به نظر من اصلن فکر ندارن که فکر کنن خودشون از استدلال غلط ناشی از یه فکر خراب یه نتیجه خرابتر میگیرن در آخر هم خودشون یه تصمیم میگیرن که نمیدونم از نظر صاحب نظر کل عالم تصمیم درستیه یا غلط که اصلنم به ما مربوط نمیشه اما مشکل کجاست ؟ مشکل من با هیچ کدوم اینا نیست مشکل من با اینه که وقتی میفهمن غلط کردن تو فکر کردن تو تو استدلال تو تصمیم میفهمن که غلط کردن تو همه چیز و پشیمونن پشیمونن از غلطاشون چرا دنبال بهانه میگردن چرا دنبال یه مقصر میگردن چرا دیواری کوتاهتر از دیوار من پیدا نمی کنن چرا گیر میدن به من کی تا حالا وقتی ما به هم میرسیدیم دست گردن هم مینداختیم قربون صدقه هم میرفتیم و..... که این بار جور دیگه ای باشه مرتیکه نفهم .... هر قدر هم که داغون باشم تو که خوب میدونی استادم تو مخفی کاری تو که خوب میدونی اگه تمام دنیا هم جمع بشن نمیتونن بفهمن تو دلم چی میگذره یعنی اینقدر خری که با اینکه اینا رو میدونی فکر میکنی من ناراحتم از دستت تازه به فرضم که از کسی ناراحت باشم اون آدم تو نیستی تو که تو تمام این چند سال مثل خدا منو پرستیدی هنوزم میپرستی چرا از تو باید ناراحت باشم چرا نمیفهمی تنها نتیجه این حرفاتون یادآوریه یادآوری خاطراتی که اصلن دلم نمیخوادشون میخوام فراموش کنم همه چیز رو چرا هر چند وقت یه بار گیر میدین
ای کاش می شد نخوابید ای کاش میشد همیشه بیدار بود ای کاش راست کلیک روی خاطرات هم دیلت داشت ای کاش همیشه میشد همه چیزو شیفت دیلت کرد ای کاش میشد خونمون و بفروشیم ای کاش میشد بریم شیراز. ای کاش نه نه . شیراز نه . شیراز نه خطر ناکه . حد اقل العان نه ای کاش میشد زودتر بره ای کاش میشد بره خیلی دور ای کاش میشد بر نگرده ای کاش میشد نبینمش ای کاش میشد اشتباه کنه عقل حسابگر ای کاش میشد غلط گفته باشه حس برتر ای کاش میشد این یه بار سوتی داده باشه حدس قریب به یقین ای کاش میشد نبینم نه خوابشو نه خودشو ای کاش میشد خوشحال باشه خوشحال ببونه ای کاش میذاشتن برم .برم ایتالیا اسکاتلند انگلیس ... ماه
پیداش کردم خوشحالم که پیداشکردم گر چه بی معنی برام اینکه جیزی رو دوست داشته باشم ولی همین جوری الکی الکی گذاشتمش
دوباره شروع کرد شروع کرد به گیر دادن گیربه من به سیگار کشیدن من به زندگی من به درآمد من به اوقات فراغت من خلاصه به همه چیز من ادامه بده دوباره اوضامون خراب میشه خراب میشه چونکه من حوصله ندارم اعصاب ندارم آرزو ندارم خلاصه هیچی ندارم وقی هیچی نداری یعنی هیچی مهم نیست مهم نیست کجا باشی مهم نیست با کی باشی مهم نیست چکار میکنی خلاصه بودن یا نبودنت هم مهم نیست فکر میکنه اوضام خوب شده یعنی دل بستم یعنی دل بستم به کارم به زندگیم به خانوادم به در آمدم خلاصه به زندگیم دوتا چیز سواله دوتا سوال مهم 1 – چرا نمیفهمه ؟ چرا نمیفهمه که دل نمیبندم ؟ چرا نمیفهمه هیچی مهم نیست ؟ چرا نمیفهمه حوصله ندارم ؟ چرا نمیفهمه الکی ام ؟ چرا نمیفهمه که کار میکنم چون زندم نه اینکه کارمیکنم که زنده باشم ؟ خلاصه چرا نمیفهمه هیچ میلی برای زنده بودن و زندگی کردن ندارم ؟ چرا نمیفهمه ؟ 2 – چرا نمیتونم ؟ چرا نمیتونم دوست داشته باشم کارمو ؟ چرا نمیتونم دوست داشته باشم زمان رو مکان رو ؟ چرا نمیتونم زنده باشم ؟ چرا نمیتونم ؟ برای جواب دادن به دومی باید فهمید : یعنی دلیلش اونه ؟ یعنی اینقدر مهم بود ؟ یعنی اینقدر ارزش داشت ؟ یعنی ؟؟؟ یعنی چی ؟ با تمام وجودم منکرم . نه منکر یه چیز و دو چیز . منکر همه چیزم . دلیل دارم برای انکار همه چیز . اگر مطرح نمیکنم دلیلش این نیست که حرفی ندارم . دلیلش اینه که میترسم . میترسم که اگر و فقط اگر درست باشه وعده ها . درست باشه تهدیدا . یعنی راست باشه آخرت راست باشه عذاب !!! میترسم که به جرم گیج شدن و در حین گیجی حرف زدن عذابم کنن . اون وقته که نه تو این دنیا روی خوش دیدم نه اگر آخرتی باشه تو اون دنیا . من مار خوردم که افعی شدم وگر نه از اول یه کوچولو بودم مثل عکسی که هانا گذاشته . میتونی تصور کنی این بچه مثل من باشه افکارش در آینده . از اینکه من خمارم بگیرند که مستم بدون جرم وخبطی کشندم کشندم بهتره که حرف نزنم که ممکنه یکی بخونه و به جرم خوندن دیگری و گمراه شدن احتمالیش منو مجازات کنن . بسی خستم بسی خستم که از دنیا گسستم ز هر سو من جفا دیدم که دائم دل شکستم ز هر بشکستنی من را رسد صد داغ و محنت خدا داند که من اینها نیم از خود گسستم نای بر دل توزدی مشت مشت تیری که مرا کشت کشت خود را که شدم پشت پشت بر عقل زدم هشت هشت نای زار زدن مراست گر مرگ خویش نخواهم چرا که عار است مارا از خواستن چیزی که نخواهد معبود . تمثیلیست آشکار از تمایل به ظلم ظالمی چون او
حال خودمو نمیدونم نمیدونم میخوام یا نمیخوام ؟ نمیدونم اگر میخوام چی میخوام ؟ اگر نمیخوام چی ؟ من و شرایط شدیم تضاد تضاد شدیم که من هستم شرایط نیست شرایط هست من نیسیتم اما حالا همه هستن شرایط هم هست اما من نیستم نیستم یا نمیدونم هستم یا نیستم ؟ یا اگه هستم چی هستم ؟ اگرم نیستم میخوام باشم یا نه ؟ که اگر میخوام باشم میخوام چی باشم ؟ از همه مهمتر چجوری میخوام برسم به این بودن؟ یکی گفته من فکر میکنم پس هستم به گمانم چرت گفته ! چرا که من فکر میکنم اما نیستم ! وقتی هم که هستم فکر میکنم که باشم یا نباشم ! اصلن خودم میدونم کی هستم و کی نیستم ! میتونم تصمیم بگیرم هست باشم یا نیست ! تصمیم گرفتم به نیستی و ندیدن هستی پس نیستم نه کبکم که سبب ندیدنش برفه چون نمیبینه هست رو میگه نیستم نه من نیستم نیستم که دیده نشم نیستم که شنیده نشم نیستم که حتی لمس هم نشم نیستی رو بدل هستی پذیرفتم نه که توهم نیستی رو به هستی ترجیح داده باشم نه فروختم هستی رو به ... ؟؟؟ اینجاست که کم میارم کم میارم
بی خود بی خود بی خود اومدی بی خود کامنت گذاشتی اصلن میدونی چیه ؟ غلط کردی پاتو گذاشتی تو حریم خصوصیه من غلط کردی غلط کردی دوباره یادآوری کردی غلط کردی غلط کردی کامت میذاری غلط کردی آقا ما نخواییم اسمتو فکرتو یادتو خاطراتتو کامنتتو باید کیو ببینم ؟ چی کار کنیم ؟ بخدا دیگه دارم عصبانی میشم . خوبم میدونی اگر کنترلمو از دست بدم چه کارایی از دستم بر میاد . بخدا اگر یک بار دیگه و فقط یک بار دیگه نه تنها کامنتت بلکه حتی اگر شماره پورت اتصالت رو ببینم فراموش میکنم خودمو اعتقاداتمو شخصیتمو خانوادمو آبرومو فراموش میکنم عزت نفسمو فراموش میکنم بزرگواریمو فراموش میکنم بخششمو فراموش میکنم فراموش میکنم بازیگری رو اونوقته که اینجا دیگه یکی از تجاهل های من نخواهد بود میشه صحنهء میشه صحنه بی آبرویی تو میشه صحنه اولین و آخرین باری بود که تهدیدت کردم نذار ...
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه ؟ گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
تموم شد تموم شد تموم شد یعنی میدونی چیه تمومش کردم . چی رو تموم کردم ؟ تموم کردم تمام اون چیزایی رو که پامو بسته بود تمومش کردم تموم کردم تمام لحظه هامو عمرمو ثانیه هامو آرزوهامو میخواستم که بشه که جون بگیره که بزرگ بشه آخه شنیده بودم خدا رو لطف خدا رو مهربونی خدا رو خواستم که شبیه بشم بهش یعنی همون جوری باشم که اون هست یا بهتره بگم همون جوری بشم که دوست داره باشم آره خوب شنیدم بخشندگی خدا یعنی هر ذره ای که لیاقت شدن رو داشته باشه ازش دریغ نمیکنه یعنی امکان بالفعل شدن بده به هر چی که که بالقوه یه چیزی هست یعنی دریغ نمیکنه شدن رو از هر چیزی که میتونه یه چیزی باشه برای خدا هم که نشد نداره هیچ کاری پس به همه قابلیتها امکان فعلیت میده یعنی داده خواستم همین کارو کنم خواستم خواستم دریغ نکنم ازش شدن رو بودن رو بالیدن رو تاثیر گذاشتن رو کاشتمش کاشتمش کاشتمش حفاظتش کردم در مقابل سرما و گرما در مقابل بادو طوفان در مقابل سیل و زلزله و تگرگ و رعد و برق در مقابل هر چی که مانع شدنش بود مانع بودنش بود وقتی جون گرفت وقتی تنومند شد سپردمش دستشون که استفاده کنن ازش از سایش از میوش بی صلیقه ترین استفاده از تنش بود بی صلیقه تر از اینا ندیدم بریدم ازشون باید که لهجه کهنم را عوض کنم شد شد اگر نشد دهنم را عوض کنم دستی به جام باده و دستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم نه بابا از من نبود توبه کردم که دیگه بگم
مهسا جون مهسا جون مهسا جون مهسا جون یه شاهکار داره تو وبش حیفم اومد نبینید این شد که کپ زدم خداکنه ناراحت نشه وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
آخرش هم نفهمیدیم بالاخره کدوماش بهتره نکه شوخی بکنما نه جدی جدی نفهمیدم خوب چیه نفهمیدم باز اینقدر شجاعت دارم که بگم نفهمیدم البته خودمونیم من تو وب اینقدر شجاعم ولی به هر حال نفهمیدم از یه طرف خوب علم اونم برای آدمی مثل من چیز خووووبیه آخه از اونجایی که در حد لالیگا مغرورم هیجا نمیتونم از خودم بالاتر ببینم تو دانشگاه هم که بودم عجب جیگری بودم تو درس خداوکیلی اعجوبه ای هستم . با اینکه ورودی 84 هستم ورودیهای 83 رو هم سوسک میکردم .آخ که چه حالی میداد . میترسم اگر برخی جریانات موید این ادعا را بگم برخی به هویتم پی ببرن که صرف نظر میکنیم . از طرف دیگه هم پوله که تحت هیچ شرایطی نمیشه ازش گذشت و لازم به توضیح هم نیست . دیدی حق دارم نفهمم کدوماش بهتره . اممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟! از اونجایی که کلن آدم مغروری هستم همه چیزو با هم میخوام یعنی هم پولو هم علمو الانم بدجوری هوای درس زده به سرم . یعنی تو این جور چیزا کلن آدم دمدمی هستم . یعنیها یکساله که بیخیاله درس شدیم تا کارمونوردیف کنیم حالا که کارمون ردیف شده رفتیم دیروز دانشگاه انتخاب واحد ولی حالمون بهم خورد به محض رسیدن جلو در دانشگاه . یعنی میبخشیدا یه ده دقیقه ای بالا می آوردم . یعنی دیگه تا روده بزرگمم اومد تو دهنم . من که بدجوری بد دلم از بالا آوردن خودم حالم بهم میخورد دوباره . یادش که میافتم موهای تنم سیخ میشه . بگذریم میدونم آخرشم میمیرم و نمیفهمم کدوماش بهتره . اما یه هشدار کسی سمت ما نیاد !!!؟؟؟ یه دوماهیه شدیدن عطسه مینماییم و آبریزش بینی داریم که متوجه شدیم به احتمال زیاد آنفولانزا نوع A داریم امشب دارم میرم آزمایش بدم . ببینیم بالاخره میمیریم یا نع . خداکنه فلان و این حرفا نفهمن ما مریضیم که مریضیشون دوباره شدید میشه حالا دیگه بلا نصبت خر بیارو باقالی بار کن . از غرور حرف زدم یادم افتاد اولین و آخرین باری که غرور و گذاشتم کنار تواضع به خرج دادم از طرف اونی که انتظارشو نداشتم خود خواه نامیده شدم من همیشه خود خواه بودم اما اونموقع نبودم در رابطه با اون نبودم اصلن دلیله اینکه جرات کرد حرف بزنه تواضعم بود . میدونین به همین خاطره که دیگه حاظر نیستم در مقابله هیچ احد ناسی تواضع به خرج بدم .
آنقدر که خوشمان میآید از این شعرمان که باز مینویسیمش هر جند به حال و روز امروزمان بی ربط است نشینم من سر کویت ببینم آن مه رویت خدا داند که در خونم زچشمت وآن دو ابرویت کشاکش میکشد مارا خم آن دلستان سویت به قلبم میزند هر دم نان تیری ز هز مویت گلستانم بیاد آرد شمیمی از گل رویت چو نای بی نوا دیدم نگاه نغز دلجویت نای الکی الکیها یعنی خیلی خیلی زیاد اخ توف و لعنت به بعضی رفتارهای به اصطلاح طبیعی آدما میینی چیه شدم مثل سال اول دانشگاه حساس نسبت به همه چیز و همه کس نسبت به همه میگم همه یعنی همه ها چه اعصابی از من خورد میشه بعضی وقتا که تگر مواظب خودم نباشم سکته رو زدم الکی الکیها رسمن بی دلید خودم دارم به نابودی میکشم میدونین همین دیروز تو ماشین چنان اعصابی یهو بی دلید از من خورد شد که اگر بیخودی لودگی نکرده بودم سکته میکردم. تازه شب هم خودم پشت ماشین بودم دوباره الکی ریختم به هم که اگر سریع ماشینو جمو جور نکرده بودم سر یه دست انداز ماشین جلویی که بابام بود رو تیکه تیکه میکردم . شدم مثله این آدمایی که مثلن توزلزله یا جنگ و.... تمتم خوانوادشونو از دست دادن تو این فیلم الکیها نشون میدن هی میرن تو اون فضای حادثه . یدفه یادشون میاد شلوغی و همهمه و در یک کلمه همه چیزبد رو . ناراحتیم از اینجاست که من چنین تجربه ای نداشتم . مشکل اینجاست که هیچ مشکلی ندارم یعنی نداشتم نداشتم و نشد نشد که بفهمونه حتی اگر تمام عواملی که میبینم تو یه چیز موثرن مناسب باشن یعنی فکر میکنم علل تامه در دسترسی به یه خواسته رو میدونم یه خواسته معقول و منطقی وقتی میگم منطقی نه از نظر دیگران نه از نظر خودم منی که اگر دیگران صد جنبه رو برسی میکنن من هزار جنبه من برسی کردم بررسی کردم و میگم منطقیه بررسی کردم قیاس رو بررسی کردم صفات رو بررسی کردم بررسی کردم که میتونم بگم منطقی بود میخواد بفهمونه باشه فهمیدم فهمیدم که میخواستی منو اینجوری ببینی خوب ببین ببین که چطور منگ گیجم گیجم که چطور ممکنه چطور ممکنه که تو شطرنج شکست بدم حریفو شکست بدم حریفو خودمم ببازم ببازم تمام مدت بازی رو زمان رو وقت رو عمر رو ببازم و نفهمم که دارم میبازم ببازم منی که تما م حرفه ای هارو به زانو در آوردم به زانو در آوردم هر چی مدعی بود مدعی بودند که کسی زمینشون نزده بود زمین بخوره کسی که همهرو زمین زده زمین بخوره کسی که حریفی نذاشته زمین بخوره اونم با پشت پا نه اینکه دوستی رفیقی چیزی پشت پا بزنه نه نه از این جهت که کسی رو باقی نذاشته باقی نذاشته کسی رو نه رقیب و نه رفیق و دوست .... پشت پا بخوره از داور آره داور زد زد و انداخت نکه بگی نامردیه نکه بگی بی عدالتیه نکه بگی ظلمه نه زد . زد که یادشون بمونه همیشه اون داوره زد . زد که یادش بمونه هر چی اون بخواد همون میشه زد . زد که معروف نشه مشهور نشه مقبول نشه نشه . نشه که یادش نره داور رو نشه . نشه که یادش نره داور رو نشه
من که چیزی نمیتونم بگم شما بگین
ااااا زشته زشته زشته اینکارا از تو بعیده برو بابا مسخره اگر قرار باشه اینجا هم نق نزنم خوب دق میکنم دق میکنم ازرسم دنیا دق میکنم از دیدن هر روزه آدما دق میکنم که هستم دق میکنم از سالها و روزا ساعتا و ثانیه هایی که رفت و نفهمیدم دق میکنم ازثانیه هایی که موندن و من نمیدونم تا کی ادامه دارن دق میکنم با فکر حکمت خدا تقدیر خدا دق میکنم از سادگی و حماقت خودم که چقدر ساده بودم و همه رو مثل خودم ساده مید یدم حالا شدم مثل اصحاب کهف انگار یهو گذاشتنم وسط دنیا گذاشتنم وسط سر در گمی وسط هیاهو انسانها وسط دروغا وسط هزار تا نیرنگ که جدا کنم دروغ راستو از هم که تصمیم بگیرم اونم وقتی که با همه چیز دنیا غریبم حسه غریبیه غریبه که نمیشناسم آدما رو غریبه که نمیفهمم کاراشون غریبه که نمیتونم بپذیرم رسماشون عادتاشون فکراشون خواسته هاشون همش غریبه وقتی میگم غریبه تو نمیفهمی نمیفهمی چون مثل من نیستی از کجا میدونم ؟ مطمئنم مطمئنم که نیستی چرا که گشتم گشتم دنبال کسی که مثل خودم باشه شبیه خودم باشه که هر جی گشتم کمتر جستم که شنیدم که "گفتند یافت مینشود گشته ایم ما " گفتمم که " آنچه یافت مینشود آنم آرزوست" به خدا گفتم گفتم که فقط گفته باشم آره مطمئنم که نیستی که صاحب حس ششم قطعی نیستی که صاحب توان فهم ودرک نگفته مخفی نیستی که صاحب قدرت خوندن فکر آدمی نیستی نیستی و نمیفهمی چی میگم نمیفهمی تجاهل العارف وقتی ظرفیتش رو نداری یعنی چی نمیفهمی چه حالی میده و چه حالی ازت میگیره نمیفهمی ای کاش ای کاش میفهمیدی ای کاش میفهمید یکی که ناله کنم که زار بزنم زار بزنم زار بزنم که آخرش بگم خدایا شکرت بگم : عشاق خدا خدا پرستی بکنند مستان مغان همیشه مستی بکنند مستی من خدا پرستم بنگر از جور جفا که برشکستم بنگر در میکده خدا جفایی نبود هر کس که جفا دیده خدایی نبود من بر در میخانه نشستم به نظر شاید به ترحم بکنندم یه نظر سالی بگذشت کس نیامد به درش هر دم من بیچاره شدم در به درش فردا که خدا پرست مستم برسد یاری کنمش به هر چه دستم برسد نای
سالیست قسم خورده ایم نشعریم وگر آمد نحفظیم وگر ماند ننویسیم وگر نوشتیم بسوزانیم که نماند که نباشد که نبینم که نبینم که چه بودم که نفهمم که چه هستم که خدا تنها شاهد ماجرا باشد که تنها باشد و من نباشم نباشم که توان بودن و دیدن و فهمیدنم نیست نباشم که باز صبر را به سخره گیرم و کلام را به بازی و عشق را قربانی کنم قربانی کنم بر آنچه معتقدم قربانی کنم عشق را بر عشق بازی کلام , نای ز نای آموزد. بی نوا ز بینوا ساطع است. از خاکستر آتش غیر چون برخیزد . عشق نای است در دل نای . بینوایی نای در نای اثر کرده . نای چون ننالد وگر ننالد چون اثر کند وگر اثر نکند رسوا تواند کرد کسی اسکندر را غیر نای ؟ جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد. وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد. پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است. اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد. جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست. هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است: «به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد. گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد. جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود. ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت. جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد. هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت. مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد. بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود. اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوي يا به عبارت کامل تر "مثنوي معنوي" است. در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته. الهام کنند مثنوي شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي وي بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوي هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوي کرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد. بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنوي ولد" مندرج است که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوي عرفاني بنام "ربابنامه" در دست است.» از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد. عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده که درباره جلال الدين رومي و کتاب مثنوي سروده: آن فـريــدون جــهـــان مــعــنـــوي بس بود برهان ذاتش مثنوي من چه گويم وصف آن عالي جناب نيست پيغمبر ولي دارد کتاب شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است: من نمي گويم که آن عالي جناب هست پيغمبر، ولي دارد کتاب مـثــنــوي او چــو قــرآن مــــدل هادي بعضي و بعضي را مذل ميگويند روزي اتابک ابي بکر بن سعد زنگي از سعدي مي پرسيد: "بهترين و عالي ترين غزل زبان فارسي کدام است؟"، سعدي در جواب يکي از غزلهاي جلال الدين محمد بلخي (مولوي) را ميخواند که مطلعش اين است: هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست ما بفلک ميرويم عزم تماشا کراست اکنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرک درج ميشود: يـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوئی روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بار مـرا دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی راه شـدی تا نبـدی , اين همه گفتار مـرا ******* مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم گفــت که : ديوانه نه ، لايق اين خانه نه رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم ***** ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی کندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم ***** اندک اندک جمع مستان می رسنـــد اندک اندک می پرستان می رسنـــد دلنوازان ناز نازان در ره اند گلعذاران از گلستان می رسنـــد اندک اندک زين جهان هست و نيست نيستان رفتند و هستان می رسنـــد جمله دامنهای پر زر همچو کان از برای تنگ دستان می رسنـــد لاغران خسته از مرعای عشــق فربهان و تندرستان می رسنـــد جان پاکان چون شعاع آفتــاب از چنان بالا بپستان می رسنـــد خرم آن باغی که بهر مريــمان ميوه های نو ز مستان می رسنـــد اصلشان لطفست و هم واگشت لطف هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد ***** دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد چه نکوبخت درختی که برو بار تــو دارد چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟ چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد بخدا ديو ملامـت برهد روز قيامت اگر او مهر تــو دارد , اگر اقرار تــو دارد بخدا حور و فرشته , بدو صد نور سرشته نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد تو کيی ؟ آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد ز بلا های معظم نخورد غم , نخورد غم دل منصور حلاجی , که سر دار تــو دارد چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تــو دارد بمر ای خواجه زمانی , مگشا هيچ دکانی تو مپندار که روزی همه بازار تــو دارد تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کليد در روزی دل طرار تــو دارد بن هر بيح و گياهی خورد رزق الهی همه وسواس و عقيله دل بيمار تــو دارد طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد چو کدو پاک بشويد ز کدو باده برويد که سر و سينه پاکان می از آثار تــو دارد خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها که دل و جان سخنها نظر يار تــو دارد بنما شمس حقايق تو ز تبريز مشارق که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد ****** شمس و قمرم آمد , سمع و بصرم آمد وان سيم برم آمد وان کان زرم آمد مستی سرم آمد نور نظرم آمد چيز دگر ار خواهی چيز دگرم آمد آن راه زنم آمد , توبه شکنم آمد وان يوسف سيمين بر , ناگه ببرم آمد امروز به از دينه , ای مونس ديرينه دی مست بدان بودم , کز وی خبرم آمد آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را امروز چو تنگ گل , بر رهگذرم آمد دو دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر زان تاج نکورويان نادر کمرم آمد آن باغ و بهارش بين , وان خمر خمارش بين وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد از مرگ چرا ترسم کو آب حيات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد امروز سليمانم کانگشتريم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم يارب چه سعادتها که زين سفرم آمد وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد وقتست که در تابم چون صبح درين عالم وقتست که بر غرم چون شير نرم آمد بيتی دو بماند اما , بردند مرا , جانا جايی که جهان آنجا بس مختصرم آمد عبدالرحمن جامي مينويسد: « بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» و گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد. و گويند که در آن وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي داشت..... فرموده است که: مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسي درويش شود و به کمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبکبار گردد..... يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم است. مردي آنست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي. و فرموده است که آزاد مرد آن است که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند. مولانا سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوي خوش نبوده. پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند. يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟ اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام. آنکس خجل شده و باز گشت. شيخ رکن الدين علاءالدوله سمناني گفته است که مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است. از وي پرسيدند که درويش کي گناه کند؟ گفت: مگر طعام بي اشتها خورد که طعام بي اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است. و گفته که در اين معني حضرت خداوندم شمس الدين تبريزي قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته آنست که اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان. و در مرض اخير با اصحاب گفته است که: از رفتن من غمناک مشويد که نور منصور رحمهالله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلي کرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتي که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي که باشم.
میدونین چیه من هنوز نرفتم دانشگاه حوصلش رو هم ندارم ببینید این به قول تلخون نکبت چه بلایی سر من آورده که منو فراری کرده . آخه نمیدونین که من چه حالی میکردم یه زمانی با درس و دانشگاه . حالا دیگه حوصله انتخاب واحد هم ندارم . البت من دو سه ترمه فقط انتخاب واحد میکنم و میرم امتحان میدم . کسی هم ت خ م نمیکنه بگه چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دلم سیگار میخواد اونم برگ اونم TITEN وای که چقدر هوس سیگار کردم . مدتی که دیگه نمیکشم گاهی تفریحی میکشیدم . از اول ماه رمضون تا حالا هم که نکشیدم . نمیدونم چرا اما هر وقت یادکوه میافتم یادTITEN هم میافتم یعنی اصلن دیگه هر دوتاشون یه معنی میدن . دلیل اینم که یادکوه افتادم اینه که دیروز عادل با ........ رفتن سبلان منم که بخاطر کارم نتونستم برم شاکیم . منم تصمیم گرفتم اولین باری که 3 روز تعطیل بود عادل نامرد قال بزارم تنهایی برم دماوند . تا ببینم اگه میتونه با همون ....... گامبو بره دماوند .. هر چی بیشتر ازش حرف میزنم بیشتر دلم میخواد . توان ماندنم نیست خدا خدا نگهدار مجال دیدنم نیست خدا خدا نگهدار برای هر شکایت نمانده روح و جانی صدای خواندنم نیست خداخدا نگهدار نای
عجب روزی بود امروز از یه طرف انتخاب واحد بود از یه طرف محمدی از مدرسه زنگ زد مجبو شدم پنج زنگ در هفته رو بهش بدم تازه قول گرفته که بعدن زیادش کنم . آخرش هم که قطع کرده بلا فاصله زنگ زده راستی حالا که امسال کمتر میتونین بیاین یه نفر که مثل خودتون باشه رو معرفی کنید . حالا میخوام به قاسم زنگ بزنم ببینم میتونه بیاد فیزیکشون بگه تا یه کمی دست از سر من بر دارن . بگذریم اینقدر امروز پشه پروندم که دارم میمیرم از خستگی . انگار مردم مردن همشون . ایقدر هم که چرخیدم تو ایترنت و اونترنت چشمام سا تاریکی میره . راستی میدونی به خاطر کارم اگر دانشگاه نرم مدرسه هم نرم صبح تا شب تو اینترنتم .
یه مطلب تو http://www.bestwinner.blogfa.com/ خوندم جالب بود
آيا ميدانيد با هوشترين زن دنيا 5 فوقليسانس دارد و ضريب هوشي او 200 است و دنبال كار است. آيا ميدانيد آيا ميدانيد شيريني تنها مزهاي است كه جنين در رحم مادر هم ميفهمد.
دوباره شرو شد امروز امیر زنگید گفت از فردا انتخاب واحده . بیچاره شدم حوصله دانشگا رو ندارم یعنی میدونی چیه وقتم میگیره از کار و زندگی می افتم . اینم شده یه دردسر حال باید حد اقل هفته ای دو یا سه روز از 5 صبح بریم تا ساعت 8 شب که چی بشه . از همه بدتر از پول در آوردن که خیلی چیز خوبیه میافتم . چیه خب دوسش دارم !!!! من از ماه رمضون بدم میاد بدم میاد بدم میاد یعنی میدونی افطار که میشه از فرط تشنگی رسمن یک تا دو تا پارچ آب میخوریم بعد تا سحر از دلدرد به خود میپیچیم سحر هم ا زدرد معده به چایی چایی اکتفا کرده تا ساعت ده یازده حالم خوبه از اون به بعد از گشنگی و تشنگی به خود میپیچیم . همیین الان هم دارم میمیرم از گشنگی . یکی هم نیست بگه مجبورب خوب اینهمه آب بخوری . البته اگر کسی هم پیدا بشه بگه من که گوش نمیدم پس کسی پررو نشه بگه ها . گفته باشم . راستی نمیدونم چه روزایی کلاس بر دارم که کمتر از کار بیافتم . آقای محمدی هم زنگ زده که چه روزایی براتون کلاس بذلریم نه حوصله مدرسه رو دارم نه دانشگاه رو نه حوصله درس خوندن رو دارم نه درس دادن . اصلن میدونی چیه من فقط حوصله پول دارم . البت مدرسه پول میدن اما کمه نمییییییییخاااااااااااااااام . ولی فکر کنم هنوزم حوصله ریاضی رو داشته باشم نمیدونم برم مدرسه یا نه . البته اگرم برم هیچ روزی رو تمام وقت بر نمیدارم راستی اگر تو ریاضی مشکل داشتین استاد اینجاست از این مسخره هایی هستن تا پول کم میارن تو برگه A4 میزنن تدریس خصوصی ریاضی . اونوقت ما که چند ساله درس میدیم تا حالا به خودمون اجازه ندادیم اینکارو کنیم . تا حالا نیازم نداشتم حالا هم ندارم ولی پول در آوردن حس قشنگی میده که حتی هیچ دختری هم چنین حسی به آدم نمیده . جدی میگم خیلی حال داره .
پول است مارا این روزها درمان درمان تمام سالهای گذشته مان آبیست خنک بر گرماگرم روزگار مایع طراوت و شادابی حتی درختان گفته بودم پیش از این که هیچ دیدی که طفیلی کسی غم باشد یا که در هر دو جهان یار کسی لم باشد همون موقع که خیلیا گلایه کرده بودن که چرا شعر سنتی میگی . یادته ؟ حال میخوام جای دو کلمه غم و لم رو با دو کلمه پول و چک عوض کرده باشم که هم با این روزهای من سازگارتر باشه هم غافیه شعر رو بریزیم به هم .
ما دل میشکنیم و از دل شکستن خوشحال ما میکشیم از کشتن خرسند ما زجر میدهیم از زجر کشیدنتان خنک ما پرواز میکنیم بر فراز آسمان دردتان از تنفس هوای تنگ نفستان دلشاد ما زندگی را به سخره گرفته ایم ما واقعیت را مسخر توهمات شیطانی ما شیطان را ملعبه انسان را مضحکه وبر خویش میبالیم
ببین تورو خدا اوضاع مارو خنده داره نه بی خیال باید عادت کنم به آدمای مسخره و پیشنهادای مسخره باید یاد بگیرم که دیگه نباید تحمل کنم نباید خودم به اون راه بزنم با اینکه میفهمم . باید یاد بگیرم باید یادبگیرم که نگران احساسات دیگران نباشم باید یادبگیرم بدون نگرانی دل بشکنم . دل بشکنم و لذت ببرم از زندگی
|
About
آن زمان که فهمیدیم که میفهمیم آنچه نباید میفهمیدیم و دیگران در این شرایط نمیفهمند Archivesهفته دوم آبان 1388هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته دوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 Links
هانا
این منم که منم ور نه هیچ منی به منیت این من میرسد ؟ |